سلام

 

دیروز تولد رکسانا بود.با روزهای دیگه هیچ فرقی نداشت.حتی با روزها و روزهای دیگه.

برای او فرقی نمی کردکه داره چی میشه!یا اینکه سنش چقدر شده و ...........

اون دیگه به چیزی فکر نمی کنه!حتی به خودش.

 

...............................................................................................

 

به نظر رکسانا شاید هم دیگه نظری نداشته باشه ولی بعضی وقتا همین طوری از دهنش در

میره،زندگی داره پیش میره اونطوری که زندگی می خواد و به دل و نظر اونم کاری نداره

پس بهتره نظرش رو برا خودش نگه داره.

 

.................................................................................................

 

دلتنگ تر از روزهای پیش به گذر زمان فکر می کنه و به خیلی چیزای دیگه ولی کاری ازش

بر نمی یاد .میدونه اون چیزایی که رفتند بر نمی گردند و نگاهش رو به غروب خورشید که هر

لحظه خاموش و خاموش تر میشه و این جمله رو تو ذهنش مدام مرور میکنه البته خودش که

نه ذهنش این کارو می کنه و هیچ تصرفی بهش نداره حتی دوست نداره یادش بیاد که اینو کی

گفته؟کدوم فیلسوف ؟یا شایدم؟نمیدونه؟.....

 

...................................................................................................

 

بی عشق انسان بی خداست.و اگر عشق و خدا نباشد ،انسان چیست؟؟؟؟؟؟؟

 

...................................................................................................