پنج شنبه است و زنگ سوم مثل همیشه هدیه های آسمان.
به درس اخر رسیده بودیم:آرزوهای بزرگ من.
بچه ها دیگه عادت کرده بودند که خودشون درس رو تدریس کنند .
درس رو می خوندندبا همدیگه در موردش بحث می کردند و از هر
گروه یک یا چند نفر می اومد و هر چه که فهمیده بود با زبون خودش
برا دوستاش توضیح می داد.بعد از درس به بچه ها گفتم کتاب کار رو بیارند
با خوش حالی کتاب کارو از تو کیفاشون بیرون اوردند .همیشه ازین کار
لذت می برند چون نقاشی و رنگ آمیزی و ......عکس یه دختر بچه بود که یه فکر بزرگ رو سرش .نوشته بود که هر ارزویی که دارید رو بنویسید یا نقاشی کنید.هر کسی که می نوشت
می اورد می خوندم و امضا می زدم.چیزای خیلی جالبی نوشته بودند .تا اینکه بهاره کتابش رو گذاشت رو میز و رفت پیش بچه ها .وقتی کتابش رو خوندم دیدم نوشته بود ((خدایا خانوم معلم
من را نجاد بده))(در زبان کردی به نجات نجاد می گویند)برام خیلی جالب بود.
صداش زدم و گفتم بهاره جان :چه جمله ی قشنگی نوشتی!ولی دوست دارم بدونم که خدا منو از چی نجات بده؟؟با خجالتی سرش رو پایین انداخت و گفت خانم نمی دونم
از چی ولی از..............بقیه حرفش رو خورد و نگفت.
حالا می گم خدای مهربون خانم معلم بهاره رونجات بده از ........................
اگر چه حالا منم یه معلم هستم ولی هر چه دارم از معلمان مهربان و نا مهربونم دارم.
هر چند می دونم بیشترشان الان باز نشسته شده اند ولی با این همه من هم به اونها میگم:

((معلم عزیزم روزت مبارک))