این روزها نمی دانم چه ام شده است ؟؟؟
احساس سر درگمی می کنم انگار چیزی را گم کرده ام و نمی یابمش.....
یک حس غریب در وجودم جریان دارد .شاید هم....
انتظار می کشم!انتظار چه ؟؟؟؟؟؟نمی دانم.....
خانه ای را که دوست داشتم هفته ی پیش ترک کردیم ...حیاط بزرگ و زیبایش که پر بود از درختان انار و گردو و زیتون و نارنج و ....وسایبانش که خاطره های زیاد ی را برایم تداعی می کرد ....
مامان می گوید:چند روزی از ورودمان به خانه ی جدید نگذشته بود که بمباران ها شروع شد و مجبور به ترک آنجا شدیم!!
هشت سال بعد که برگشتیم انگار تازه برای بار اول بود که به آنجا می رفتیم ....
حالا که سالهاست از جنگ می گذرد باز هم باز مانده ی یک موشک عمل نشده که سالها در زیر ساختمان جا خوش کرده بود باعث شد باز هم ترکش کنیم که دوباره بکوبیمش و بسازیمش..
ولی هنوز خانه ی قدیمی مان را دوست دارم مثل دوست داشتن چیز هایی که دیگر نداری ولی باز هم دوستشان داری .
بعضی وقتها دست روزگار به هم می پیچد و مجبورت میکند چیزی را که دوستش داری از دست بدهی..
نمی دانم این حس غریب من به خاطر خانه ی قدیمی ست یا...........