به نام خداوند جان و خرد

دنیای ما و دنیای دیگران...!!!!!!!!

با سلام به همه ی دوستان عزیز  

از دیشب که این قالب وبلاگ و متنی رو که هدیه نوشته بود دیدم به خودم می گم توی چه دنیایی هستم؟؟؟؟و همینطور نظرات دوستان عزیزی که همیشه به من لطف داشتند .شاید من جوونهای امروزی رو درک نمی کنم و شاید هم منو درک نکنند...

من که با انقلاب متولد شدم و با جنگ بزرگ ،بازی های بچگی من فشنگ های خالیی بود که بابا از جبهه می اورد و همیشه سر این موضوع با خواهر برادرام دعوا داشتیم که کی بیشتر ببره و چون بزرگتر از اونا بودم اونم با اختلاف یکی دو سال می گفتند تو بزرگتری ،عاقلی بده به برادرت.

وقتی به بابا می گفتم ما هم بریم شهر دیگه زندگی کنیم جایی که کلاساش تو چادر نباشه ،درسا رو تا اخر بدن ،دختر پسر قاطی نباشه ، هواپیما و موشک نباشه...ولی بابا می گفت شهرمون رو دشمن گرفته اینجا رو بذاریم و بریم ؟کجا؟ و می گفت باید خاکمون رو پس بگیریم حتی اگه سالها تو چادر و اردوگاه زندگی کنیم.....

من تو بچگی بزرگ شدم و تو جوونی پیر.....

ولی خوش حالم بچه های این نسل مشکلاتی که ما داشتیم رو ندارن و وقتی ازشون سوالی میشه دغدغه های اونا با دوره ی  ما زمین تا اسمونه.

ولی من راضیم و امیدواره هدیه درک کنه اگه نوشته هام بوی غم و تنهایی میده .و فکر می کنم زیبایی توی سادگیه البته تغییر چیزه خوبیه البته تا چی باشه!!!!!!!!!

یه سوال دارم . کسی هست بتونه یه راهنماییم بکنه

سلام به همه دوستان

من همون کسی هستم که بعضی وقتا یه مطلبی میزارم توی این وبلاگ. بعضی از دوستانی که نظر داده بودند گفته بودند که من اسمم رو هم بگم. باشه میگم : من هدیه هستم

یه مشکلی برام پیش اومده. البته نه مشکل. در حقیقت نیاز به مشاوره دارم . اونم اینه که نمیدونم چطوری با یه نفر که خیلی حساسه برخورد کنم . یعنی به محض اینکه یه مطلبی پیش میاد یا یه چیزی میگم یه برداشت دیگه میکنه و میگه چرا اینجوری نوشتی یا چرا اینجوری گفتی و ...

رکساناجان می بخشی که این سوالو از بازدید کننده هات پرسیدم ولی واقعا کسی رو پیدا نکردم که راهنماییم کنه. اگه خودتم نظری داری بهم بگو.

مطالبی که تو این وبلاگ هست یه جورایی این حس رو ایجاد میکنه که یه نفری که خیلی غمگینه نوشته شون.

با اجازه رکسانا جان من میخواستم یه کم محتوا رو عوض کنم ولی گفتم نظر بقیه رو هم بپرسم. البته منظورم از عوض کردن محتوا این نیست که هجویات بنویسم ها . ولی میخوام یه کمی مطالبی که مینویسم رنگ تنهایی نداشته باشه .

اگه نظرتون مساعده نظر بزارین برام لطفا

به نام مهربان هستی

 

بوی مهر...........

مهرگان آمد هان در بگشایید..........

 

باز هم مهری دیگر از راه رسید مهری که با بوی خوش یاس و باران پاییزی شروع شد

چهار ماه تعطیلات تابستونی تموم شد و فصلی نو آغاز....

 

چهار شنبه اول مهر من هم مثل بچه ها حال و هوای دیگه ای داشتم .سوار تاکسی که شدم انگار مدتها

بود که جایی رو ندیده بودم بچه ها رو می دیدم که با چه شوقی وارد مدرسه ها می شدند ...

 

به در بزرگ و صورتی مدرسه که رسیدم یه نفس عمیق کشیدم و با بسم الله وارد حیاط شدم .

بوی اسپند .گل و بوی خاک و حیاط شسته فضای عطر آگینی به مدرسه داده بود.

بچه ها با لباسهای فرم آبی رنگ و مفنعه ی سفید عین فرشته ها شده بودند .

فکر می کردم چون آخر هفته است و اول مهر ممکنه بچه ها نباشند ولی صدای جیغ

و شوق بچه ها چیز دیگه ای می گفت..

به کلاس رفتم .با دیدن بچه هایی که برق شادی رو می شد از چشماشو ن خوند انگیزه ای دو چندان بهم دست داد

و از اینکه باز هم خدا یه فرصت دیگه ای بهم داده بود که با بچه ها باشم خدا رو شکر کردم .

وارد کلاس که شدم بعد از سلام و .....به تک تک شون که نگاه می کردم و احوالشون رو می پرسیدم

دختر کوچولوی معصوم و سر بزیری رو دیدم که آخر کلاس نشسته بود نزدیکش که

رفتم دیدم روی چرخ

ویلچر نشسته و خودش رو توش جمع کرده .

نمی دونم یه حال عجیبی بهم دست داد سر ش رو بالا کرد و گفت :خانم می دونستم شما اومدین این

مدرسه به خاطر شما منم اومدم اینجا.واقعا بریدم.نه ابنکه تا حالا کسی رو رو ویلچر ندیده بودم  نه قبلا

لمسش کردم و.....

فهمیدم که سحر کوچولوی ما قطع نخاع شده وچون از لحاظ هوشی مشکلی نداره به مدرسه عادی اومده و

 

 برا همیشه باید با این چرخ سر کنه ...

از یه طرف خوش حال بودم که می تونم به سحر کمک کنم و از طرف دیگه برا این جور بچه ها از دلسوزی و ترحم بدم می یاد...

روز بعد با اصرار بچه ها که دوست داشتند پای تابلو بیایند ومرور درس های سال قبل ،نخواستم سحر کم

 بیاره گفتم سحر حالا نوبت تواه گفت:خانم نمی شه هر سوالی که دارید اینجا تو دفترم بنویسم و جواب

بدم ؟گفتم چرا پای تابلو نمی یای؟گفت:خانم من تو این سه سال که درس خوندم حتی یه بارم

معلممون منو پای تابلو نبرده .گفتم ولی امسال فرق می کنه خودم کمکت می کنم گچ رو دستش دادم

نمی دونین از اینکه گچ رو دستش گرفته بود و می خواست روی تابلو بنویسه چه ذوقی کرده بود ....

 

هر چند که چند روزه مدرسه ها باز شده ولی خوش حالم که سحر توی کلاسمه و خودم رو آماده کردم با

 خیلی چیزا بجنگم....شما هم دعام کنید

 

اگه دوست داشتید داستان زندگی سحر رو بدونید تو پست بعدی براتون تعریف می کنم.

 

 

 

                                

این ویروس لعنتی

 

 

 این ویروس لعنتی......

 

کامپیوتر این دستگاه پیشرفته و گاهی عجیب با وجود مزیت ها و خوبی هایی که داره گاهی وقتا درد سر ساز می شه فعلا که برا من همچین اتفاقی افتاده...

چند روز پیش یکی از دوستانم ایمیلی داده بود که مرا گیج و سر در گم کرد ولی خوش حالم که گفت هر چند با عصبانیت همراه بود که از شما انتظار نداشتم و این چیه که برام فرستادی ؟؟؟؟؟؟تو که اهل این برنامه ها نبودی ؟این عکسا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟و خلاصه تا به خودم بیام و بفهمم چی شده با هزار جور بدبختی متوجه شدم که از طرف من ایمیل های فرستاده شده که روحم هم ازش خبر نداشت نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود .؟

واقعا نمی دونم چی باید بگم ولی همینجا از همه ی دوستان عزیزی

که شرمنده شون شدم وبا اسم من یه ویروس لعنتی وارد ایمیل شون شده معذرت می خوام .

امیدوارم همچین اتفاقی برای هییچ کدوم شما نیفته...

به نام خداوند جان و خرد

 

با سلام به همه  ی دوستان عزیز و گرامی

مدتها بود که دستانم یارای قلم گرفتن را نداشت و یا بهتر بگویم افکارم .......

ماه رمضان که از راه رسید فرصتی دوباره و توفیقی که نصیبم شد که بتوانم خودم و دلم را یه خونه تکونی کنم

چقدر موفق شدم خدا می دونه..........

از اینکه نتونسته بودم اون جوری که دلم می خواد به دوستانم سر بزنم از خودم بدم می اومد ولی امروز برگشتم

با دلی پر از محبت و اخلاص...

مطمئنم دوستان بسیار عزیزی که همیشه من  رو تو تمام شرایط تحمل کردند با حضور سبزشان وبلاگی که منعلق به خودشونه رو پر بارتر خواهند کرد با راهنمایی های خوبشون

 

همیشه منتظر دیدارتان هستم