به نام خداوند جان و خرد
با سلام به همه ی دوستان عزیز
از دیشب که این قالب وبلاگ و متنی رو که هدیه نوشته بود دیدم به خودم می گم توی چه دنیایی هستم؟؟؟؟و همینطور نظرات دوستان عزیزی که همیشه به من لطف داشتند .شاید من جوونهای امروزی رو درک نمی کنم و شاید هم منو درک نکنند...
من که با انقلاب متولد شدم و با جنگ بزرگ ،بازی های بچگی من فشنگ های خالیی بود که بابا از جبهه می اورد و همیشه سر این موضوع با خواهر برادرام دعوا داشتیم که کی بیشتر ببره و چون بزرگتر از اونا بودم اونم با اختلاف یکی دو سال می گفتند تو بزرگتری ،عاقلی بده به برادرت.
وقتی به بابا می گفتم ما هم بریم شهر دیگه زندگی کنیم جایی که کلاساش تو چادر نباشه ،درسا رو تا اخر بدن ،دختر پسر قاطی نباشه ، هواپیما و موشک نباشه...ولی بابا می گفت شهرمون رو دشمن گرفته اینجا رو بذاریم و بریم ؟کجا؟ و می گفت باید خاکمون رو پس بگیریم حتی اگه سالها تو چادر و اردوگاه زندگی کنیم.....
من تو بچگی بزرگ شدم و تو جوونی پیر.....
ولی خوش حالم بچه های این نسل مشکلاتی که ما داشتیم رو ندارن و وقتی ازشون سوالی میشه دغدغه های اونا با دوره ی ما زمین تا اسمونه.
ولی من راضیم و امیدواره هدیه درک کنه اگه نوشته هام بوی غم و تنهایی میده .و فکر می کنم زیبایی توی سادگیه البته تغییر چیزه خوبیه البته تا چی باشه!!!!!!!!!