آشتی با یک دوست قدیمی

  دوست خوبی داشتم به نام سکوت.انسان کاملی به من معرفی اش کرده بود،مدتی با هم حشر و

نشر  داشتیم.سکوت به من شیرینی صبر تلخ را چشاند و بعد از آن با عقل آشنایم کردسکوت به من

 آموخت  ده ها برابر آنچه  را از گفتن می آموزم میتوانم با شنیدن کسب کنم،به من یاد داد گاهی بهتر

 است به جای سخن گفتن فکر کنمِ،درباره ی خودم و زندگی خودم.اول تحملش نمی کردم چون رفیق

 صمیمی ام زبان بود ولی از مدتی که با سکوت مانوس شدم تنها زبانی به سراغ زبان می رفتم که عقل

 محتاج استفاده اش بود ،تا این که...

با هم قهر کردیم،مدتیست که خیلی کم میبینمش،صبرم کم شد و به تناسبش عقلم هم! قصد دارم

 دوباره  با او آشتی کنم،می خواهم دوباره زبان نباشم،گوش باشم برای سخنان دیگران،این وبلاگ هم

مدتی گوش خواهد بود برای دیگران.مدتی شنیده هایم از دیگران را خواهم نوشت تا آرام آرام رسم

سخن گفتن را بیاموزم و آنگاه سخن می گویم برای گوش های دیگران ولی فعلا مدتی نوبت خودم است

نوبت خودسازی و خودآموزی:        
                                       عشق یعنی اینکه خود را ساختن    بعد از آن بر دیگری پرداختن

خیلی چیزها را باید یاد بگیرم،از خیلی چیزها فاصله گرفته ام،سبدی را که روزی سکوت برایم پر

 کرده بود خالی می یابم،دوباره برش میدارم و شروع میکنم به چیدن گلهایی از دنیای قرآن و تفسیر،نهج البلاغه که استادم مرا به کاویدن خطبه ها،نامه ها و حکمت هایش وادار،

دنیای شعر سعدی و حافظ و مولوی دنیای موسیقی،دنیای

طبیعت زیبا و البته دنیای زیبای نیم ساخته ام...

     مثل این که دوباره سخنم زیادی شد، پس با صدای بلند فریاد میزنم: سلام ای رفیق قدیمی

شمس و مولانا

  می گویند:
     روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس  پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
     تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
     هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:"ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:"این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون  شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. 
     زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید  و فریاد زد:"ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند."
رقیب مولوی فریاد زد:"این سرکه نیست بلکه شراب است."
     شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
     رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

                                        و مولوی از آن پس مرید همیشگی شمس شد...


(کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری) با اندکی دخل و تصرف

برای...

از راهی دور

.................

دیده ام سوی دیار تو و اندر کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاری

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواران

............................

تو به کس مهر نبندی مگر آن دم

که ز خود رفته در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

............................

کیست آنکس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادویی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

..............................

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

..............................

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

‌وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

...........................

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی نه پیامی نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه تو نه آنی تو نه آنی

.......................