آشتی با یک دوست قدیمی
نشر داشتیم.سکوت به من شیرینی صبر تلخ را چشاند و بعد از آن با عقل آشنایم کردسکوت به من
آموخت ده ها برابر آنچه را از گفتن می آموزم میتوانم با شنیدن کسب کنم،به من یاد داد گاهی بهتر
است به جای سخن گفتن فکر کنمِ،درباره ی خودم و زندگی خودم.اول تحملش نمی کردم چون رفیق
صمیمی ام زبان بود ولی از مدتی که با سکوت مانوس شدم تنها زبانی به سراغ زبان می رفتم که عقل
محتاج استفاده اش بود ،تا این که...
با هم قهر کردیم،مدتیست که خیلی کم میبینمش،صبرم کم شد و به تناسبش عقلم هم! قصد دارم
دوباره با او آشتی کنم،می خواهم دوباره زبان نباشم،گوش باشم برای سخنان دیگران،این وبلاگ هم
مدتی گوش خواهد بود برای دیگران.مدتی شنیده هایم از دیگران را خواهم نوشت تا آرام آرام رسم
سخن گفتن را بیاموزم و آنگاه سخن می گویم برای گوش های دیگران ولی فعلا مدتی نوبت خودم است
نوبت خودسازی و خودآموزی:
عشق یعنی اینکه خود را ساختن بعد از آن بر دیگری پرداختن
خیلی چیزها را باید یاد بگیرم،از خیلی چیزها فاصله گرفته ام،سبدی را که روزی سکوت برایم پر
کرده بود خالی می یابم،دوباره برش میدارم و شروع میکنم به چیدن گلهایی از دنیای قرآن و تفسیر،نهج البلاغه که استادم مرا به کاویدن خطبه ها،نامه ها و حکمت هایش وادار،
دنیای شعر سعدی و حافظ و مولوی دنیای موسیقی،دنیای
طبیعت زیبا و البته دنیای زیبای نیم ساخته ام...
مثل این که دوباره سخنم زیادی شد، پس با صدای بلند فریاد میزنم: سلام ای رفیق قدیمی