چنان رفتار کن که بتوانی بخواهی اصل رفتار تو ،قانونی همگانی شود.و
چنان رفتار کن که در رفتار تو ،انسان و انسانیت همواره هدف باشد و هیچگاه
چون وسیله فقط در نیاید .
کانت
چنان رفتار کن که بتوانی بخواهی اصل رفتار تو ،قانونی همگانی شود.و
چنان رفتار کن که در رفتار تو ،انسان و انسانیت همواره هدف باشد و هیچگاه
چون وسیله فقط در نیاید .
کانت
سلام دوست عزیز
بهتره چیزی نگم
چون منو نمیشناسی
امشب مثل هرشب خدا دست به قلم شدم و لالای خطای دفترمو پر کردم
ولی یکی که خودم میشناسمو بس ازم خواسته یه متن براش بنویسم
منم نوشتم
اما دلم نمیاد بزارم اینجا تا همه بخونن
آخه فقط واسه اون نوشتم
اصلا بی خیال
امشب میخوام به تعبیر نیما یه چند خطی بنویسم و برم
...............
((قایقی خواهم ساخت)

با کدامین نام آغاز کنم؟؟
اینجا تمام اغازها را پایانیست جان گداز
در شهری مانده ام سرشار از بی رنگی و نقاشی!!
در آنسوی فضل و بخشش دست کدامین کودک شهر را بفشارم؟
شهر من عاری از کودکان آزاده است!!!
در گذر پاییز.......
صدای شکستن کدامین برگ زرد را زیر پای سنگیم بشنوم؟؟؟
شهر من شهر برگ باران است به خزان!!!!
عابری باید بود ورفت......
کدامین رویداد را به قلم بکشم؟؟؟
شهر من سرشار از حقایق گم شده است!!!!
در تب و تاب دقایق کدامین منظره را باید بنگرم؟؟؟؟
دیوار همسایه سیمانیست و بسیار بلند.....!!
پدرم پشت پنجره به حسرت دیدار افتاب جان سپرد.....
در اوج اشکهایم کدامین مهر را به گدایی بخواهم؟؟؟
در شهر من مادران فواره ی مهرند....
مادرم در هیاهو گم شده است...!!!!
در پرسه های شبانگاهیم کدامین کوچه را بپیمایم؟
شهر من شهر هزار کوچه ی بن بست است..!!!
کلامم را با کدامین قافیه و ردیف هماهنگ سازم؟؟؟
شهر من شهر شعر نو است...
اما با سهراب بیگانه..!!!
شاعران شهر من تنها فریاد میزنند...
شاعران شهر من با قلم بیگانه اند...
گم شده در وزن این زمانه اند....!!!!
شعور آزادگی را از که بجویم؟؟؟
دختران شهر من آزادی را به مقیاس وجب میدانند..!!
خود را در انچه هستم گم کرده ام...
کدامین مذهب را بپزیرم؟؟؟
دینم را یا ملیتم؟؟؟
اینجا خدا پر رنگ است ولی غرق بی رنگی..!!!
قدمم را به کدامین مسجد پیش کشانم؟
مساجد شهر من سنگر فحش و ناباوریست..!!
بهتر است در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم
بهتر از انست که در مسجد باشم و به کفشهایم فکر کنم...!!!
نمیدانم بر کدامین عقیده خود را بیاویزم.؟؟
در شهر من بر سقف خانه گل می آویزند
و در میدان انسان را به جای گل......!!!
نغمه های بی کسیم را در کدامین کتاب بنویسم؟؟؟؟
شهر من شهر نیمکتهای تنهایی و جدول است..!!!
پشت کدامین پرچین بنشینم و جانی بگیرم؟؟؟
باغبان شهر ما از ترس دزد باغ را سیم کشیده..!!!
کدامین شاخه گل را برای عشقی که تازه جسته ام بکارم؟؟؟
در شهر من گل را در حسرت
باران....
پشت پنجره...
روی تاقچه..
به زندان گلدان میگذارند..!!!!
کدامین باران را از دعای نیک مردمان شهر بدانم؟؟؟
زیر باران دست مردمان شهر من چتریست مشکی...!!!
پشت کدامین چراغ قرمز بایستم و بر قانون درود بفرستم؟؟
در شهر من برای خدا هم چراغ قرمز می گذارند..!!!
کدامین خواب کودکان ناخواسته را تعبیر کنم؟؟؟
در شهر من فرشتگان راهزنان خواب کودکانند..
پشت کدامین بام کبوتران را با آب و دان به نشستن وا دارم؟؟؟؟؟؟؟
صیادان شهر من فرق کبوتر با باز را نمیدانند..!!
بگذار بگریزم از این شهر غریب...
شهری که وسعت ان تنها به مقیاس قدمهای عابران است....
شهری مملو از انسانهای به نظر انسان..
ولی جسد کشهایی زنده که فقط راه میروند و می گویند و می جوند....
بگذار کوله بارم را از خاطرات خط خورده پر کنم..
بگذار بروم به شهری که سیمان و فلز ندارد..
به شهری که گل دست گل فروشانش مصنوعی نیست..
شهری خالی از زندان...
سرشار از آزادی
لبالب از شعر سهراب...
چشم را باید شست
جور دیگر باید دید....
بگذار بروم از شهر تو.....
شهری که بر سر هر فرد علامت سوالی ست با هزار تعجب....
این حس را سهراب به من بخشیده است..
او نیز درک کرده بود
به تفسیر نیما...
قایقی خواهم ساخت...
دور خواهم شد از این خاک غریب
میروم لالایی کودکان شهری شوم
که یک روز زادگاه من بود
و او که مرا به یاد خواهد آورد
با عشق پای آخرین برگ از دفتر شعرم مینویسد.
منم رکسانا...جایت خالی..........
هم آغوش زمزمه های کودکیت میشوم تا بدانی
این نیز حرفی ست و رازی
از
((یک روانی به اسم داداش))

................
تقدیم به بهترین دوستی که ساقی می نوش لحظات و
شاهد اشکهای چکیده بر سیم گیتار یک روانیست به اسم داداش