آی آنانکه از دور نظاره میکنید !!!!!

آنها که از دور نظاره میکنند میگویند: تو چه کم داری؟ هیچ..!

ومن باران اشکهایم را در ابر چشمانم پنهان میکنم و با لبخند پوچی به نشانه تائید سر تکان میدهم. اما خودم میدانم که هرگاه درون خویش را میکاوم همیشه به یک غم بزرگ میرسم، و آن غم نبودن توست...

من در کنار همه تورا کم دارم ای سپیدی بی انتهای محبت. من سالهاست که با تنهائی مآنوس هستم و در سایه این تنهائی از نیرنگ مردم زمانه ام دورم، که من از چهرهء پرفریب آنها بیزارم.

من در دنیای خویش الماسهای محبت یکرنگی و صداقت را که هرگز در جهان سیاه واقعیتها ندیدم، مانند گنجینه ای به همراه دارم. میدانم که تو به اندازه تنهائی من مهربانی، و من به وسعت فاصله ای که بین ماست تنهایم... و این پیچک انتظار است که بیرحمانه اقاقی وجودم را در بر گرفته و یک لحظه هم رهایم نمیکند. و افسوس که چه عاشقانه در تنهائی خویش صبوری میکنم. من هرصبح به امید رسیدن پیکی از روشنائی آغوشم را به روی تمامی غمهایم می گشایم و سکوت سرد فراق را در غربت نگاهم میشکنم.

من از نسل اطلسی ها بودم، از دیار پاک عاشقانه های معصوم... که در دستان ویرانگر تنهائی با زهر غربت مسموم شدم. و اینک در کویر سوزان انتظار، من از عطش باران عشق سیرابم. عطشی خشک و بی انتها که به لبان ترک خورده کویر دل معنا میدهد.

درهر غروب چشمان انتظارم را از پس پنجره بیقراری به سوی افقهای تنهائی می گشایم و با کبوتر خیالم به سرزمین خالی از حصار تنهائی سفر میکنم. آیا هرگز آهنگ سکوت مرا شنیده ای؟ من در سکوتم تورا صدا میزنم...

دوست دارم در تلاطم سپید وجودت نوازش بودن را احساس کنم. و دستان محبت تورا لمس نمایم، و آنگاه از این بستر آلودهء غمناک برخیزم و با دستان صداقت و محبت تو اشک چشمان بیقرارم را بزدایم.

آری... ای سپیدی بی انتهای محبت، ای سپید خالص معصوم: نمیدانی برای دیدارت چه عاشقانه صبوری میکنم؟

نگاه

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

نتیجه اخلاقی داستان: " ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کنیم."

دعای روز شانزدهم ماه رمضان


اللهمّ وَفّقْنی فیهِ لِموافَقَةِ الأبْرارِ وجَنّبْنی فیهِ مُرافَقَةِ الأشْرارِ وأوِنی فیهِ بِرَحْمَتِکَ الى دارِ القَرارِ بالهِیّتَکِ یا إلَهَ العالَمین.

خدایا توفیقم ده در آن به سازش کردن نیکان و دورم دار در آن از رفاقت بدان و جایم ده در آن با مهرت به سوى خانه آرامش، به خدایى خودت اى معبـود جهانیان.
التماس دعا