یا علیم

ای کاش می شد!!!!

 

ای کاش می شد،همچون دوران کودکی مان روی تخته سیاه مدرسه با گچی

قرمز بزرگ بنویسیم:خوب ها،بدها،و آن وقت این دو را با خطی سفید از یکدیگر

جدا کنیم. 

ای کاش دوباره نگاه مبصر را به یاد می آوردیم که چه کنجکاوانه رفتارمان را زیر

نظر داشت و و قتی کوچکترین شیطنتی می دید،بلافاصله اسممان را در گروه بدها

 جای می داد و ما چه مظلوم نمایی هایی که نمی کردیم و چه دست هایی که روی

 سینه گره نمی کردیم تا شاید دل او به رحم آید و اسممان را خط بزند!!!و چه دیدنی

بود وقتی او به پاس فهمیدن این اشتباه اسممان را دوباره در گروه خوب ها جای

می داد.و لذت بخش تر از آن وقتی بود که معلم بعد از آمدن نگاهی به تخته می انداخت

و شروع به خواندن می کرد:

خوب ها :علی ـ بهار ـمهدی ـ            بدها: رضا ـمرجان -محمد

چه غروری تمام وجودمان را فرا می گرفت وقتی آفرین او را به نشانه ی تشویق

 نثارمان می کرد می شنیدیم.

ما نمی دانیم چرا دیگر برایمان فرقی نمی کند که مبصر اسممان را در کدام گروه جای دهد.دیگر با اخمی که معلم به نشا نه ی تنبیه نثارمان می کند شرمگین نمی شویم و از تشویق او هم سر مست نخواهیم شد.

نمی دانم چرا چنین شده؟اما شاید دلیل این بی تفاوتی این باشد که مبصر کلاسمان قادر به شناخت خوب از بد نیست!!و هر کس با شکلات یا تمجیدی دل او را به دست آورد،خوب و هر کس چیزی برای دادن نداشته باشد بد است!!1

 

یا رئوف

حرفی با دلم و با...

خدایا خداوندا هزار بار شکر می گویمت که همیشه تو سختیها و مشکلات همراهم بودی.

هر چند که من بیشتر وقتا فراموشت میکردم

همراز همیشگی من!تو چه صبورانه شامگاه و صبگاه حرفای منو که گاهی باخشم بود وگاهی با بغض و گاهی گله مانند گوش می دادی و همدردم ...

ای دل من!چه ها کشیدی از من!

ای دل من!صدای تپش های قلبت را می شنوم که چه مشتاق روی دوستند!!

مدتها بود که دوست داشتم بنویسم و بگویم حالا  تو این ظهر مرداد نه حروف ابن کیبورد یاریم می دهد و نه دل مشغولم و نه افکارم سامانی به خود می دهد...

ولی باز خوشحالم که تونستم طلسم نشکستن رو بشکنم.

چشمانم و دلم را به روی نور باز کرده ام شاید بتابد بر این دل...