...
ما فریاد می زدیم:چراغ!چراغ!
و ایشان در نمی یافتند.
سیاهی ی چشمشان
سپیدی ی کدری بود اسفنج وار
شکافته
لایه بر لایه بر
شباهت برده از جسمیت مغزشان.
گناهی شان نبود
از جنمی دیگر بودند.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۲/۱۲ ساعت 15:55 توسط رکسانا
|