....

 در گلویم آن چنان بغضی نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش

نمی کند

 رو به روی دری گشوده به نا کجایی نشسته ام

 تمام زندگیم چون آیینه ای در دستم می شکند و

اینگونه است که زندگی می گذرد

درهر گذری چاهی در کمین

و به دنبال آن افتادنی سنگین و چگونه زیستم این همه درد را

و چگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را

من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون  بغض

 من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت من به پهنای آسمان

 اما در تنگی یک قفس

 من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبار چون لبخند

 حس سبز جوانی در برگ ریزان خزان 

 رو به روی دری گشوده به ناکجایی نشسته ام   

دلتنگ دلتنگم و راه فراری نیست از این دلتنگی

بار زندگی بر دوشم سنگین و آوای ناامیدی ام بلند

پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب

 اینجا تاریک تاریک است

 شمع امیدم از اشک هایم خیس وبه هیچ حیله ای

 دیگر روشن نمی گردداینجا تاریک تاریک است

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافرمرا با خود ببرید

مرا که هرگز بر بامی بلند ننشسته ام وستاره ای از

آسمان نچیده ام

مرا که به هر نقطه خاکی که پا نهاده ام باید

از دلبستگی ها دل می بریدم

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر مرا با خود ببرید

که اینجا دیگر جای من نیست و این قلبی که در سینه

می تپد دیگر قلب من نیست قلب من را در شبی تاریک دزدیده

اند و رگهای رابطه را بریده اند

از من نخواهید که آرام گیرم آرام

 که قامت آرامشم را طو فانی خشمگین وخروشان

بر خاک فکنده بر خاک وریشه تحملم را از جای کنده از جای

به من نگویید که صبور باشم صبور که کاسه حوصله ام از صبر

خالی وجام طاقتم شکسته نه از من

نخواهید به من نگویید که اکنون منم تنهای تنها رو در روی

زندگی ایستاده ام   

خدایا تو بهتر از هر کسی حالمو میفهمی خودت میدونی داره بهم چی میگذره

به بزرگیت قسمت میدم بیشتر از این نزار زنده بمونم منو ببر پیش خودت   

اومدنم به این دنیا اجباری بود حداقل بزار رفتنم اختیاری باشه 

به نام مرگ...

از روز تولدم که متنی نوشتم تا امروز چند ماهی میگذرد...

امروز میخواهم بر مرگم بنویسم ،البته نه اینکه این جند ماه زنده بودم !!نه...نمیدانم شماها زنده بودن را نفس کشیدن میدانیدو مرگ را در گور خوابیدن؟؟؟؟؟؟؟؟اما من اینطور فکر نمیکنم....

در این مدت جند ماه بارها سکته کرده و برگشتم.سکته کردن من شوکهای فراوانی بود که بر تار تار وجودم ریشه میدواند.شاید هم علت سکته کردنم حرفهای  نگفته ای بود که گاه و بیگاه گلویم را فشار میدادو باعث میشد نتوانم نفس بکشم و خفه میشدم...

شاید بخواهید قصه ی مرگ تدریجی ام را بشنوید و یا بدانید ولی چه فایده !!!!!!که دیگر دلی برای نگه داشتنش نمانده ....

به اینجا آمدی فاتحه بخوان برایم ...با صدای بلند و هر روز....

چون مرده ام