چرا تو؟؟؟
میان من و تو
بیست سال فاصله
اما زمانی که لب های تو
بر لبانم آرام می گیرند
سال ها فرو می ریزند
و شیشه ی یک عمر می شکند
آن روز که خداوند تو را به من داد
دریافتم که همه چیز را
در سر راه من نهاد
و همه ی راز های نا گفته را باز گفت
زمانی که گفتم دوستت دارم،می دانستم
الفبایی نو اختراع می کنم
در شهری که هیچ کس خواندن نمی داند
شعری می خوانم
در سالنی خالی
و شرابم را در جام کسانی می ریزم
که نمی توانند ان را بنوشند
چرا تو؟؟
چرا تنها تو
هندسه زندگی مرا عوض می کنی
ضرباهنگ آن را دگرگون می کنی
پا برهنه و بی خبر
وارد دنیای روزانه ام می شوی
و در پشت سر خود می بندی،
و من اعتراضی نمی کنم ؟
چرا تنها و تنها
تو را میگزینم؟؟
تو را دوست دارم؟؟؟