دوست پاسخ نیاز آدمی است.و کشتزاری است که با عشق
بارورش کنید و با سپاس خوشه هایش بر گیرید.
هم سفره باشد و هم آتشگاه.
که گرسنگی روح بر او آورید و آرام جان در او بجویید.
چون دوست ،سخن از خیال خود گوید ،عقل به هیچ انگارید
و جز شرح رضایت بر لب نیاورید.
و چون آهنگ سکوت کند ،دل غوغای تپش وا نهد
که خاموش نجوای قلب او بشنود.
چونکه به قاموس دوستی ،امید و انتظار ،اندیشه و آرزو
جمله در سکوت زایند و خاموش در سخن آیند .
بی نیاز کلام و فارغ از نام ،به شادمانی ژرفی که نهان
ماند و در فریاد نگنجد.
از دوست ،چون زمان مفارقت فرا رسد ،اندوه به دل نگیرید
که به قامت او ،آنچه عزیز تر می دارید ،به روزگار جدایی
دل انگیز تر به جلوه آید و مطبوع تر رخ نماید هم بدان سان
که رهروان را بلندای قله ،از دور دست دشت بهتر عیان شود.
و دوستی را به طلب هیچ مقصود نخواهید مگر اعتلای روح.
چرا که عشق اگر مقصدی تمنا کند ،به غیر آنکه پرده ی
خویش بر گیرد و راز خود بر نماید ،باری نام عشق
نگیرد و خود حجابی شود سترگ که دامن گسترد
و غیر بیهودگی بار ندهد.
و پیوسته آنچه خوشتر می دارید و عزیز تر می شمارید
در کار دوست کنید.
و این چه باشد که به کشتن وقت ،مصاحبت دوست طلب کنید؟
غنیمت همراهی او را
همیشه به قصد زیستن لحظه ها بجویید ،به عزم سیر در اعماق
زندگی ،
که او جام نیاز پر کند نه گودال بطالت.
به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان
شادمانی قسمت کنید.
به شبنم این بهنه های کوچک است که در دل ،سپیده
می دمد و جان تازه می شود.
جبران خلیل جبران