من کیستم؟
راز اویم سیاه و مضطرب و ژرف
سکوت سرکش اویم
کنه خویش را در نقاب خاموشی نهفته ام
و قلب خویش را در گمان ها پیچیده ام .
و اینجا با وقار ایستاده ام
نگاه دوخته ام قرون از من می پرسند که من کیستم.
باد می پرسد که کیستم من
روح سر گشته ی اویم که زمان به انکار من بر خاسته است
من همانند او در لا مکانم
می مانیم و می گذریم و پایانی نیست
می مانیم و می گذریم و بقایی نیست
وقتی به خم راه رسیدیم
چنان می پنداریم که به پایان رنج رسیده ایم و آنگاه به تهی رسیده ایم.
خویشتن خویش من می پرسد که کیستم من
ماننداک او سرگشته ای چشم دوخته به تاریکی ها
هیچ چیز مرا آرامش نمی دهد
پیوسته می پرسم و پاسخ
همچنان در پرده ی سراب نهان است
می پندارم که بدو نزدیک شده ام
چون بدو می رسم می گدازد و می میرد و پنهان می شود.
نازک الملائکه